تبليغاتX
من و تو
من و تو

پاییز را درقلبم می کارم

گاهی خون دل پایش می پاشم

تا تن هایی ام تنومند شود

تنهایی که هیچ برگی ندارد

لخت تر خود من

لخت تر از بی کسی ام

و گاهی گنجشک از عقایدم شعر می خواند

روی درختی که

سالهاست

عاشق غم خوردن من است


من بغض لزجی بودم

که در اندیشه یک رقابت تنگاتنگ

برای خنده های رضایت مندی پدر

که چوب پشت ان باشم

خشت بمالم پشت به پشتش بگذارم

برای خنده های مضحکانه اهالی این روستای گیج

استینی بالا بزند

حمال جدید پسر است

حالا شب شده

روز از نو است

اواره ی کاری حمالی

خشتی می سازم به پشت هیچ کس

حالا پدر مچاله شده

دیگر توان بغض ندارد

و نای حرف باگوسفندان این روستای گیج


من

پرواز پروانه وار تو را در نسیم بهار فهمیدم

به درستی  که اردی بهشت 

بی تو اذر ماه است


هذیان های فرو ریخته

از بس های گنگ

حتی در این توهمات

خراب شدنم گیج شده

از گاری کنار ایستگاه چارشنبه 4 بعد از ظهر

تا آن سکوت وحشی و این ماجرای دور

از هر علامت تعجب در انتهای هر سوال

تا..

یک مشت حرف و کنایه نمی شود

یک مشت سوال و یک مشت جواب

اصلا نمی شود وجود ندارد

عشقی نبود و نیست

کپکی ست سر کرده درون برفی که نیست

سبکی ست که آینه از تو فراری است

هی بغض می کند و هی حنجرت

از هذیان ها و از از بس ها

چرت و پرت می بافد


امسال نیز سال توست

من 

شش سال کنار تو مرده ٬ زنده بود؟!

حالا که هفت شده فرقی نمی کند

فرقی که حادثه تحمیل کرد بر تو و

حالا تمام کوچه ها

برایم شهادت است

اصلا به نام من شده فرقی نمی کند؟

کوچه

شهید سال ۱

کوچه

 شهید سال ۲

کوچه

شهید  و سال  هفت

و با هر عددی که باشم برای تو

درگیر ٬ با تو ام

فرقی نمی کند

همیشه رفته ام ٬ درگیر مانده ام

اما رفته ام

تا هفت را به رگهام

و خون را به چشمهام

ببافم به راه تو

ببافم به سال تو


 

 

 

8se4k0izr2q1ges2.gif

آدم همین که 

به آخر این راه می رسد

در انتهای خود کشی اش

تصویر کسی را می بیند که می خواسته در خاطرش رها شود!

نمی گذارد رها شود

چه زشت؟!

چه بدهیجانی ای است این سکوت!!

قدم به قدم

 تکه تکه

 هفت بند خودم را به انتهای راهی که  وجود ندارد و

دوستت دارم را در این مسیر

به رخ کفشهایی می کشم  که مبهوت من شده اند و

گرد راه..

چه خوش زوال؟!

چه خوش مزاج؟!

 

بار کج گناه تو  خواهد رسید

با چشم های قهوه ای ات

با قرص های من

با قهوه تلخ نیمه شب م

با آن سلام و سکوتم

 

انا لله و انا به سمت دوستت دارم می روم

به خواب

 

به نا کجا خراب

 

درعمق عجیب خواب

هستی کجاست

شور م کجاست

اتش گرفته ام 

دراخرین خیال

 

و با زبان فروغ برای تو می خوانم

 

"ای تکیه گاه و پناه غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور  در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه...."

 

دوباره چشم های قهوه ای ات نگذاشتند رها شوم

کفشهایم کو...

 


گاهی حیوانی می شوم

که ماشینی با شتاب

لهش می کند

و آن قدر می گذرند و می گذرند

نه پوستی مانده نه استخوانی که

در پای گور مجهولی بی نام

سر گذارم

گناه از تو نبود

من بودم

 که عاشق هیچ کس شده بودم

زبان مرا خوب می فهمید

ودر دلی که نداشتم چه خوب

در بی قراریش از بی منش سرخوش بود

$

تو چه بی مهابا ستودنی شدی

وچه سرخوش همیشه می خندی

با خنده هات سوی خودت نشانه می بری ام

با گریه هات گریزان و بد سمج

 

صدبار منو خود را که دیوانه می خواندی

صدبار از این تازیانه ها مُردی

در خواب هم کشاکش مراکه می بردی

وز شام تا سحر همیشه می خواندی

یک مرد لای پتویت تو را نگاهی کرد

گاهی به عشق شیطنت و گناهی کرد

تا چند وقت پشیمان من که نه

می شدی

آن وقت دوباره به سویم میامدی

گرُ می گرفتی از سمت کراوات و باز می شد

باز از جهان و اعتراض فراموش ما می شد

 

 

روح من اینجاست بالای این جنازه ام

حیوان زخم خورده ام و با تو هم سخنم

گر گرُ گرفته ای مرگ مرا به هر چه که می خواهی

ناید

یک مرد پشت این جنازه ته نفسی دارد

 


شبیه نماد بی رنگ قالی

که دمش را تکان می دهد

و نیست شده است

قاب عکسی آویخته شدم

روی دیواری که

تو ساخته ای به اطراف تنم

شکوه این حادثه ها

آه ، افکار خرافاتی ام

که تن به دل حسودیش نه

شده، گریبان گیر خود شده است

که سر بساید و از هیچ پر شود

وبعد مچاله ات بکند

بدش بیاید

             رویش را برگرداند

                                     راحت خوابش ببرد

وبعد دوباره شروع ماجرای تلخ این قصه

                                       عشق را به کثافت کشانده است و

                                                      منقرض شدنش رانمی دانند

سر برندار

             برنگرد

بلرز

سکوت کن

سکوت...


پکی زد آبی چشم هات این قلیان

 و زرد کرد هوای رویات این قلیان

 در این اتاق سیاه حلقه می زند ازدار

 مراکه مات کرده در نگات این قلیان

 منم که بین توواین جهان سرخوش ومست

وسرفه های خشک،آخرهجاست این قلیان

تویی که عکس مرا قاب کرده ای برسر

 ونعش مراروی شانه ، مات این قلیان

وداد می زند آنجا تو را به ناله و درد

 یک قطره اشک وجنازه، کات این قلیان

 


خدا

دلم پر است از نبودن یک هیچ

که در فراسوی زمان

به هیچ هایی برسم که پراز هیچ است


سکوت وحشی این ماجرا

علامت کدام فاصله است

که بدان فاجعه سرها کرگدن وار پایینند

امان از روزی که سر افکارها بالا بیایدو

شکمهامان سفره شوند

سکوت قاضی نیست

وشکم های سفره شده شاکی نیستند


دو استکان خالی ویک مرد بی صدا

 

 

نفسم گرفته از همه جا

آبی اسمان زرد است

گلها کرخت وبد رنگ

شاید از پس لرزه عشق باشد

که نفهمیدمش

حتی تقصیر تو هم نبوده است

باورم این است که خود باوری را گم کرده ام

خدا

از من حرکت زیاد بوده اما برکتی ندیده ام

حتی گوشی تلفن صداش بریده شده

وحتی از من بریده شدند مردانی که به مردانگی نرسیدند

صدای آسیابان سکوت

له شدنم را جشن می گیرد

آری له شده ام

چیزی نمانده بجز چند حرف نابجا

چندتکه کلمه بیهوده ؛چند ناسزا

بلندشو

کمی آن طرف تر برو

بوی گند گرفته افکارت

حتی صدای تو

گوش دیوار را به کر گوشی وا داشته

به مادرم گفتم

من نیست شده ام

مثل سیگاری که دارد تمام می شود

تمام لحظه هایی که پر از هیچ بوده

پر از ناخوشی ؛ سر درد

و زخم های فروخفته زبان نامردان

نفسم می گیرد

می دانم

خاکستر این سیگار نیز به باد خواهد رفت


<معشوق>

ای یگانه ترین منجی عشق

تومعنی سکوت

مفهوم واژه های مبهم شعری

دردشت سبز توهمات

سرسبزی شمشادی

تو معنی باران

ترنم رودی

بانوی موجهای صداقت

تومعنی طلوعی

گرمی آفتابی

هرجا ،صدای توست

آرامش درون من از آشوب ان نگاه توست

تو انهدام هر چه آینه ای

تصویر لحظه های شادمنی

ای صورت تبسم ماه

تو معنی استجابتی

فریاد چند ساله سکوتی

توشهد گلهای نوازش

رنگینکمان لطافت

غروب اندوهی

قربان زلف سیاهت

من بی تو حبس می شود

درکنج ویرانه دلم...


یاد لبخند لبت

هر کجا هستی ،گر چه با یار دگر همسفری باش

تو بدان، دل من سخت به دنبال همان خاطره هاست

به همان کوچه تاریک وشب بارانی

ناگهان از تو به شعرم قسم ت می دادم

تو به هر حال قسم می خوردی

وچه شب ها که هم بستر شعرم گشتی

توبگو

بی تو در این شهر غریب

از کدامین کوچه

در شب بارانی

وقدم های شبیه اردک ...

ناز لبخند لبت

گرچه از دیده من دور شدی

دل من با تو گره خورده بسی سخت تر از هر غربت

تو بدان

رفتی و بی تو در این شهر مرا یاری نیست

دل من تنگ شده

می خواهم

با تو هم بستر یا ، به خیالی به سفر، در ته باغی کنار جوبی

بنشینیم و سکوتی بکنیم

یا که دیوانه شبیه اردک ...

ناز لبخند لبت

ناز آن چشمی که، به هوس بود ولی من ته آن می خواندم

دختر عریانی دل او از کف دست، صاف تر بود ،وَ پاک

تو بدان

دل من عاشق یک مجهول است

سرد وبی روح تر از مردابی

نه صدایی دارد نه هوایی رنگی

درته بن بست خیال، هر دوزانو به بغل

به تو می اندیشم

هرکجا هستی باش

دل من سخت به دنبال همان خاطره هاست...