X
تبلیغات
من و تو
من و تو

چشم هایم را به خاطر بسپار

عزیز تر از آنچه می خوانی ام

تا هرم گونه هام بخوابد

چشم انتظار تر از عزیز ترین مسافرت

چشم انتظارتان شده است

مردی میان خلوت شب مبهوت

وتو رفتی

« نیامدی و زمین ماند بی شما خاموش»م

 

 

 

کنار حوض خالی از ماهی ام

گلدانی شکسته است روبه مرگ

دو تا پرنده به فکر جفت گیری

و پدر

که با مهر وجانماز وتسبیحش برایمان دعا می کند

که به هم برسیم


«شیطان»

«آری من 25 سال خودم را دویده ام »م

هر بار که آمدی تا سراغ من گیری

با سرفه های خشک

پایکوبان به رقص می خواندی :

این است رسم عاشقی ودلدادگی

باخنده ها مضحک وسرد تو

ولحظه لحظه های آمدنت با نگاهی غریب

دهان و چشم مرا مثال مرده باز می کردی

موهات غروب غم انگیز عشق را تداعی می کند

دستهایت حقیقت وانفساست

زبوی تعفن دلم گرفت

آه

دوباره آمده ای تاسراغ من بگیری؟

میان ظلمت شب

چراغ از من بگیری؟!

ولحظه لحظه های آمدنت شکست آرزوهام را سرود می خوانند


«کجاست عشق»

از دل نوشته های میخی

واین شکسته ها...

تا غروب آفتاب پاسارگاد واین هزاره ها

از لیلی ومجنون ، رستم دستان

تا آرش

آرش، تیروکمانت کجاست ؟

 که رفته در زمانه ها

از فرهاد ، تیشه وکوه استوار

شیرین کجاست ؟

 تا که ببوسد این تراشه ها

از بوسیدن خاک پشت پوریای ولی

تا صدای عاجزانه درخواست در کرانه ها

ازشاخ وبرگ های سیمانی همیشه بهار

تا دست نوازشی که برایم شده بهانه ها

در دست کودکی که لقمه نانی است خشک

تا بگرد امروز تابه صبح

صدای لای لای وگریه مادر کجاست؟

آری کجاست بوسه ها؟

اینان که دیده بشستند و گفتند:

عشق!

آری کجاست عشق؟

مقصود واین نشانه ها


«آی دیوار»

فریاد کن بگو بگو از مرگ این بهار

وگریه های مرا به گوش خسته ات بسپار

هم صدایم گریه سرکن

بگو از مرگ این بهار

بگو در این کویر خسته بی پرواز

من به انتظار چه کسی بود ؟

دل بسته ای به سلام چه کسی بود؟

در کوچه های غریب و نفس گیر ظهرتابستان در انتظار چه کسی بود؟

من سردم است

هم صدایم گریه سرکن

نه نه نگواز مرگ این جوان

نگو که در این گرداب توهم فلج شدم

در انتظار دیدن اوماندم وتنم

نگو که هر بار خواستم به او برسم

فرسنگ ها دور تر شد از این دل دیوانه عبوس

گرچه کوله بارت از خشم پر شده است

خراب شو بر سرو این دل که همراه من شوی

من مس مَ مستم

                 از تو نخوردم می ناب

سگ سگ سگی نبود

                از پاچه های چروکیده ام بخوان

                                                      یا درد مفاصل گواه

من د دیوانه ات نشد

               سرگرم گفتگوی خیالی نشد

ترکت نکرد

کنار توبود

همین جا !

اصلاً رقیب کجا بود ؟

                   زیر سقف آسمان نگاهت پریده رنگ!

من مس م مستم

                از تو نخوردم می ناب

سگ سگ سگی نبود

                از پاچه های چروکیده ام بخوان

                                                    یا درد مفاصل گواه

بی تاب نشو

بشکن مرا

هنوزم نیامده برو

پرتاب کن آن سوی فراموشی و وحشت

فریاد کن بگو:

آرامش درون تو با چهره عبوس من عاصی است

مچاله کرده قلب مرا مثل حادثه ای گذرا

پرتاب کن آن سوی غربتی شوم

آه

بهار من اینگونه سبز خواهد سوخت

می دانم

می دانم

صدای ناله شیپور می دهد آزارم

رقص زمانه مرا خواهد برد

وآنکه هیچ تورا گرفته تنگ بغل

ودر آن اوج بی خبری خواهد مرد

« زندانی دنیا »

در این همسایه دردی هست

که اما باهمه دردش

میان دردها با خنده ها می خواند و ، دلقک کنان رقص؛

چه گویم من میان خنده هایش حرف

زبان رقص اوداد

صدای دلقکیش بیداد!

چه گویم او به این دنیا

یک دوصد دنیا

نیز هم باشد

به این دنیای او زندانی هست وبیش نیست ؛

شب و روزش یکی هست و

خیالش نیز؛

شبش آشفته هست وروز بی تابی

خیالش نیز؛

منم پیغام دارم با شما همسایه ؛

می روم روزی که حتی هم نفهمیدید، یک غریبی هست

در همین همسایگی !

میان دردها باخنده ها می خواند و، دلقک کنان رقص؛

دراین همسایه دردی هست

میان ظلمت شب با سکوتی تلخ می گرید

میان آدم وخانه ، درختان

کوکی وسیمانی وآهن ، همه برجی

واما عاطفه ،عشق و محبت می کند فریاد؛

از دیوار !

در این همسایه دردی هست ...

از گوشه چشمانت از جمع خرابانم

من مانده وپا رفته دردشت وبیابانم

ره بسته مجنونم بین زیرپاهایت مشغول نمازهستم

آواره ودیوانه سرگشته هرکویم پیداست ، پنهانم

قربان سر زلفت دل از تو چه می خواهد

هر لحظه کنم بویی مست هستم وخندانم گریانم وگریانم

هی رفتم وهی رفتم تا بگذرم ازنوری

نوری چه به من کاری دانم زغریبانم

درها همه بسته فریاد زهرسویی

خاموشم ودل خسته ازجمله اسیرانم

آه ای خدای من شکرتوکنم هردم

درمانده و بیتابم از نسل فقیرانم

یاد داری که تو یک کودک و من تازه جوانی بودم

تو به دوشم راکب 

من به خود می گفتم  

این همان مونس تنهایی من خواهد بود  

سالها رفت و تویی تازه جوان  

من شدم پیر دراین وادی پرحادثه  

جز سایه تو نور امید دگری نیست مرا  

تو به خود می نازی  

تو...   


سالهارفته و این تازه جوان  

روزگارش چون پیر  

ودراین وادی پر حادثه اما تو بگو 

روزگار که خوش است؟  

همه می نالند 

همه در زجرند  

همه در خوابند 

همه با قصه خود درگیر! 

هر که در علم به آخر برسد  

هرکه دکتر بشود یا که مهندس؛ 

برود 

علم عشق اما علم دگری است  

من به خود می نازم ؟! 

من...