گاهی حیوانی می شوم

که ماشینی با شتاب

لهش می کند

و آن قدر می گذرند و می گذرند

نه پوستی مانده نه استخوانی که

در پای گور مجهولی بی نام

سر گذارم

گناه از تو نبود

من بودم

 که عاشق هیچ کس شده بودم

زبان مرا خوب می فهمید

ودر دلی که نداشتم چه خوب

در بی قراریش از بی منش سرخوش بود

$

تو چه بی مهابا ستودنی شدی

وچه سرخوش همیشه می خندی

با خنده هات سوی خودت نشانه می بری ام

با گریه هات گریزان و بد سمج

 

صدبار منو خود را که دیوانه می خواندی

صدبار از این تازیانه ها مُردی

در خواب هم کشاکش مراکه می بردی

وز شام تا سحر همیشه می خواندی

یک مرد لای پتویت تو را نگاهی کرد

گاهی به عشق شیطنت و گناهی کرد

تا چند وقت پشیمان من که نه

می شدی

آن وقت دوباره به سویم میامدی

گرُ می گرفتی از سمت کراوات و باز می شد

باز از جهان و اعتراض فراموش ما می شد

 

 

روح من اینجاست بالای این جنازه ام

حیوان زخم خورده ام و با تو هم سخنم

گر گرُ گرفته ای مرگ مرا به هر چه که می خواهی

ناید

یک مرد پشت این جنازه ته نفسی دارد