همچو عکس آب 

تشویش از بنای ما نرفت

مرتعش بوده ست گویی پنجه معمار ما

همیشه تمام من در تو دیده می شد

حالا تو عشق نیستی

اعداد و ارقام نیستی

دیگر کودک نیستی

رویا ها و خواب ها  تعطیل

دیگر از صدای تک تک ساعت بدم می اید

از عمق خالصانه قلبم نمی زند

سر بر نمی دارم از پشت رخت خواب

تن بر نمی دارم

حتی نگاه تو ازمن خالی تر شده است

خالی تر از انچه فکر می کنی

سنگین تر

به یاد ارزوهایی که به دست باد داده ام

سکوتی می کنم

سنگین تر از فریاد

لعنت ب هر چه عشق
لعنت ب هر کجا توی هر کتاب که ز خوبی نوشته است
خوشا ب تمام بدی ها
نیرنگ ها دوروها
لعنت ب هر چه بدون چشم داشت
لعنت 
ب من 
...
که سرتاسر رویام از تو بود
از گنجشک روی درخت 
تا گنجشک روی درخت
 ..صدای غرش رود ان ور جهان
دستهاقفل شده گرم گرم 
تف می کنم ب همه سر تا سرم
رویای صادقانه من دفن می شود 
طفلی شدم 
که مادر خود را ندیده است
من زاده شهر غمم این را کسی نگفت
دیگر  نه می شنوم
 نه
 اعتباری نمانده است
من درک می کنم که ز هیچم
هیچه هیچ

چروک زیر چشم و گودی صورت و گردن لاغر 


شبیه زباله دان زندان و زباله برش

چقدر ب هم می آیند
  خوب میدانم توی استخوانم هیچ مغزی نیست مثل کله ام ک هیچ کاری نمی کند
هی منتظرم ک با چشمهای عسلی کای کاش سیاه بود زمین بخورم
و مثل کراکی ازهم بپاشد
وه
چه دنیایی دارم من...

گاهی
روزها منتظر باخت فوتبالی می مانم
یا گاه منتظر زمانه تا برگردد
این هشتمین سیصدو شصت و پنج سال مردنم است
دیگر باید منتظر مردنم باشم
با اینکه می دانم ان دنیاباید
منتظر مرد دیگری باشم
که با تو می اید
این گاه گاه ها مرا عذاب می دهد
این روزها
سر می کنم توی تابوتی که شبیه تختم است
بوی لجن می دهد حتی افکارم
دیگر ب دختران خوش ذوق وچهره فکر نمی کنم
حالا پیرزنی شوهر مرده ای, کراکی
ایا تمام شدم؟
پل ها مرا راه می دهند ؟
خرابه ها
حتی سایه ها مرا می رانند
ب مادرم گفتم
همان روزی که نافم را می بریدند
با غم بود
همان روزی که نان تیری پختی
تیری که با چرخش دستانت ب هر چه سوال بود نشست
گوسفندان می چریدند و مشک میزدی و می خواندی
که از روز ازل بختت کج افتاد
و خون دل ب پای نان می ریختی و می خوردی
وجوهر جانت را به من
که شیر غم بود...

پاییز را درقلبم می کارم

گاهی خون دل پایش می پاشم

تا تن هایی ام تنومند شود

تنهایی که هیچ برگی نداشت

لخت تر خود من

لخت تر از بی کسی ام

و گاهی گنجشک از عقایدم شعر می خواند

روی درختی که

سالهاست

عاشق غم خوردن من است

من بغض لزجی بودم

که در اندیشه یک رقابت تنگاتنگ

برای خنده های رضایت مندی پدر

که چوب پشت ان باشم

خشت بمالم پشت به پشتش بگذارم

برای خنده های مضحکانه اهالی این روستای گیج

استینی بالا بزند

حمال جدید پسر است

حالا شب شده

روز از نو است

اواره ی کاری حمالی

خشتی می سازم به پشت هیچ کس

حالا پدر مچاله شده

دیگر توان بغض ندارد

و نای حرف باگوسفندان این روستای گیج

من

پرواز پروانه وار تو را در نسیم بهار فهمیدم

به درستی  که اردی بهشت 

بی تو اذر ماه است

هذیان های فرو ریخته

از بس های گنگ

حتی در این توهمات

خراب شدنم گیج شده

از گاری کنار ایستگاه چارشنبه 4 بعد از ظهر

تا آن سکوت وحشی و این ماجرای دور

از هر علامت تعجب در انتهای هر سوال

تا..

یک مشت حرف و کنایه نمی شود

یک مشت سوال و یک مشت جواب

اصلا نمی شود وجود ندارد

عشقی نبود و نیست

کپکی ست سر کرده درون برفی که نیست

سبکی ست که آینه از تو فراری است

هی بغض می کند و هی حنجرت

از هذیان ها و از از بس ها

چرت و پرت می بافد

امسال نیز سال توست

من 

شش سال کنار تو مرده ٬ زنده بود؟!

حالا که هفت شده فرقی نمی کند

فرقی که حادثه تحمیل کرد بر تو و

حالا تمام کوچه ها

برایم شهادت است

اصلا به نام من شده فرقی نمی کند؟

کوچه

شهید سال ۱

کوچه

 شهید سال ۲

کوچه

شهید  و سال  هفت

و با هر عددی که باشم برای تو

درگیر ٬ با تو ام

فرقی نمی کند

همیشه رفته ام ٬ درگیر مانده ام

اما رفته ام

تا هفت را به رگهام

و خون را به چشمهام

ببافم به راه تو

ببافم به سال تو

 

 

 

8se4k0izr2q1ges2.gif

آدم همین که 

به آخر این راه می رسد

در انتهای خود کشی اش

تصویر کسی را می بیند که می خواسته در خاطرش رها شود!

نمی گذارد رها شود

چه زشت؟!

چه بدهیجانی ای است این سکوت!!

قدم به قدم

 تکه تکه

 هفت بند خودم را به انتهای راهی که  وجود ندارد و

دوستت دارم را در این مسیر

به رخ کفشهایی می کشم  که مبهوت من شده اند و

گرد راه..

چه خوش زوال؟!

چه خوش مزاج؟!

 

بار کج گناه تو  خواهد رسید

با چشم های قهوه ای ات

با قرص های من

با قهوه تلخ نیمه شب م

با آن سلام و سکوتم

 

انا لله و انا به سمت دوستت دارم می روم

به خواب

 

به نا کجا خراب

 

درعمق عجیب خواب

هستی کجاست

شور م کجاست

اتش گرفته ام 

دراخرین خیال

 

و با زبان فروغ برای تو می خوانم

 

"ای تکیه گاه و پناه غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور  در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه...."

 

دوباره چشم های قهوه ای ات نگذاشتند رها شوم

کفشهایم کو...

 

گاهی حیوانی می شوم

که ماشینی با شتاب

لهش می کند

و آن قدر می گذرند و می گذرند

نه پوستی مانده نه استخوانی که

در پای گور مجهولی بی نام

سر گذارم

گناه از تو نبود

من بودم

 که عاشق هیچ کس شده بودم

زبان مرا خوب می فهمید

ودر دلی که نداشتم چه خوب

در بی قراریش از بی منش سرخوش بود

$

تو چه بی مهابا ستودنی شدی

وچه سرخوش همیشه می خندی

با خنده هات سوی خودت نشانه می بری ام

با گریه هات گریزان و بد سمج

 

صدبار منو خود را که دیوانه می خواندی

صدبار از این تازیانه ها مُردی

در خواب هم کشاکش مراکه می بردی

وز شام تا سحر همیشه می خواندی

یک مرد لای پتویت تو را نگاهی کرد

گاهی به عشق شیطنت و گناهی کرد

تا چند وقت پشیمان من که نه

می شدی

آن وقت دوباره به سویم میامدی

گرُ می گرفتی از سمت کراوات و باز می شد

باز از جهان و اعتراض فراموش ما می شد

 

 

روح من اینجاست بالای این جنازه ام

حیوان زخم خورده ام و با تو هم سخنم

گر گرُ گرفته ای مرگ مرا به هر چه که می خواهی

ناید

یک مرد پشت این جنازه ته نفسی دارد

 

شبیه نماد بی رنگ قالی

که دمش را تکان می دهد

و نیست شده است

قاب عکسی آویخته شدم

روی دیواری که

تو ساخته ای به اطراف تنم

شکوه این حادثه ها

آه ، افکار خرافاتی ام

که تن به دل حسودیش نه

شده، گریبان گیر خود شده است

که سر بساید و از هیچ پر شود

وبعد مچاله ات بکند

بدش بیاید

             رویش را برگرداند

                                     راحت خوابش ببرد

وبعد دوباره شروع ماجرای تلخ این قصه

                                       عشق را به کثافت کشانده است و

                                                      منقرض شدنش رانمی دانند

سر برندار

             برنگرد

بلرز

سکوت کن

سکوت...

پکی زد آبی چشم هات این قلیان

 و زرد کرد هوای رویات این قلیان

 در این اتاق سیاه حلقه می زند ازدار

 مراکه مات کرده در نگات این قلیان

 منم که بین توواین جهان سرخوش ومست

وسرفه های خشک،آخرهجاست این قلیان

تویی که عکس مرا قاب کرده ای برسر

 ونعش مراروی شانه ، مات این قلیان

وداد می زند آنجا تو را به ناله و درد

 یک قطره اشک وجنازه، کات این قلیان

 

خدا

دلم پر است از نبودن یک هیچ

که در فراسوی زمان

به هیچ هایی برسم که پراز هیچ است