8se4k0izr2q1ges2.gif

آدم همین که 

به آخر این راه می رسد

در انتهای خود کشی اش

تصویر کسی را می بیند که می خواسته در خاطرش رها شود!

نمی گذارد رها شود

چه زشت؟!

چه بدهیجانی ای است این سکوت!!

قدم به قدم

 تکه تکه

 هفت بند خودم را به انتهای راهی که  وجود ندارد و

دوستت دارم را در این مسیر

به رخ کفشهایی می کشم  که مبهوت من شده اند و

گرد راه..

چه خوش زوال؟!

چه خوش مزاج؟!

 

بار کج گناه تو  خواهد رسید

با چشم های قهوه ای ات

با قرص های من

با قهوه تلخ نیمه شب م

با آن سلام و سکوتم

 

انا لله و انا به سمت دوستت دارم می روم

به خواب

 

به نا کجا خراب

 

درعمق عجیب خواب

هستی کجاست

شور م کجاست

اتش گرفته ام 

دراخرین خیال

 

و با زبان فروغ برای تو می خوانم

 

"ای تکیه گاه و پناه غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور  در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه...."

 

دوباره چشم های قهوه ای ات نگذاشتند رها شوم

کفشهایم کو...